حسادت
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟آن دل کجا برم؟
نمیدونم با نگرانی ها و بیقراری های دلم چطوری کنار بیام....چطور مگه؟باز چی شده؟....شک ،شک افتاده به جونم.....تو کثیر الشکی جایز نیست خخخ.....شد یه بار جدی باشی.....والا شادیاتو که برا ما نمیاری از وصال و عشقبازیات برا من تعریف نمیکنی غما و غصه هاتو دیگه میای تقسیم می کنی....عشقبازیام خصوصی ان فقط مختص خودم و خودشه ....ولی غمات عمومیه؟؟!!.حالا سایلنت نشو تعریف کن.....امروز همه چی خوب بود هر وقت یادش می افتادم دلم یه جوری میشد بیقرار بودم برم بهش پیام بدم ولی کار بود و از طرفی نمیخواستم گوشیم جلو دوستم دستم باشه چون ممکن بود ازم بگیره به بهانه سرچی چیزی....خب .....هیچی کارامون که داشت تموم میشد موقع توزیع بود دیدم رو یه سفارش اسم و اول فامیل اونو نوشته....کیو....او دیگه....ها اوکی ،خب....هیچی خوشم نیومد....از اینکه عقشت سهمی داره خوشت نیومد؟!!!.....نه خب از چیزای دیگه....چی؟؟؟؟؟؟؟......نمیدونم حسودیم شد دیگه......باااااابوووووو تو دیگه کی هستی.....هووووم.....هوم و کوفت ،پاشو خودتو جم کن......میدونی چیه مثل قبلا ازش حرف نمیزنه و من همش احساس میکنم میخوان یه کم مراعات کنن....کی؟؟کی حرف نمیزنه؟...دوستم،امروز از همه گفت الا او....خب شاید چیزی نداشته که تعریف کنه.....چوم،اینارو قبلا بهم گفته بود که حسادت و مالکیت و این چیزا نباشه....کی گفته بود واضح نمیگی،.....اووووووو......اوکی متوجه شدم با این سربسته حرف زدنت کشتی مارو،خب وقتی قبلش اینارو بهت گفته و تو پذیرفتی،،،پذیرفتی دیگه؟؟!.....آره پذیرفتم.....خب مرگت چیه....اِاِاِ مودب باش او میاد اینارو میخونه....نه بابا؟؟؟!!...خودش گفت...خب مشکلت چیه.....او منو بهتر از خودم شناخت....نخیرم تو رو نشناخته خصلت زنانه رو خوب میدونه....زود نیس براش؟؟؟!!.....
نه،شغلش همینه......هووووم.....دلم میخواد بهش بگم زیاد باهام با ملاطفت حرف نزنه تا اگه یه روز نتونست یا نخواست یا نشد اذیت نشم....فکر خوبیه ولی تو داری براش تصمیم میگیری و جلوی بروز احساسشو میگیری.....یعنی میگی احساس واقعیشه؟؟؟!!....خودش مگه نگفت احساسیم.آدم عاشقی ام،قبل اینکه به تو بگه قبلا تو صفحه اش هم گفته بود ،نگفته بود؟؟!!....آره راست میگی.....بنظرم لحظات شیرینی که برات بوجود اومده با فکرای مسخره خراب نکن از لحظه لذت ببر فردا رو کی دیده....حرفای خودمو به خودم نگو.....چه کنم هر روز برا دوستت سخنرانی میکنی نوبت خودت که میشه شل میشی....هوم حق باتویه..احساساتتو کنترل کن،یه روز نگران بروز احساست و مخفی کردنش بودی و منتظر گذر زمان و فراموشی حالا ک بدستش آوردی نگران باتو بودن یا نبودنش؟؟؟!!نتونستی جلوی این اتفاق رو بگیری نمیتونی جلوی چیزایی که نگرانشون هم هستی بگیری پس بیخود تلاش نکن و لحظات شیرینت رو تلخ نکن....راست میگی سعی میکنم به این احساسم دامن نزنم.....آفرین پاشو خودتو جم کن کارای فردات رو انجام بده......
مرسی که هستی.... ،مرسی از تو که عاقل شدی به حرفام توجه مینمویی😘