دوری

داری از غم داغون میشی بعد میری بغلش محکم فشارش میدی نازت میکنه میبینی عه چه زندگی قشنگه چقدر حالم خوبه چقدر امید دارما

 هوا هست،نفس نیست...!

امشب یک جور سنگینیِ عجیب روی سینه‌ام نشسته
از آن سنگینی‌هایی که با چند نفس عمیق هم باز نمی‌شود
فقط می‌ماند
بغض می‌شود
می‌نشیند پشت گلوی آدم
و هر کاری می‌کنی پایین نمی‌رود
حس می‌کنم در شلوغ‌ترین لحظه‌ها هم می‌شود تنها بود
گاهی حتی بیشتر از همیشه
گاهی آدم میان آدم‌ها نیست که گم می‌شود
در دلِ فکرهای خودش گم می‌شود
در آن جایی که هیچ‌کس نمی‌بیندش
و هیچ‌کس نمی‌فهمد چقدر دارد آرام‌آرام می‌شکند.
من امشب همین‌طورم
نه کاملاً گریه‌ام گرفته، نه کاملاً ساکتم
یک چیزی بین این دو
یک حالت معلق و خفه‌کننده
مثل وقتی که هوا هست اما نفس نیست
دلم یک جور آرامشِ ساده می‌خواهد
نه توضیح، نه قضاوت، نه حتی راه‌حل
فقط کمی سبک شدن
فقط کمی کمتر احساس کردن این تنهایی مبهم و کش‌دار

حس بد

گاهی آدم‌ها در کنارت راه می‌روند، دستت را می‌گیرند و حتی از عشق می‌گویند، اما در نقطه‌ای که انتظارش را نداری، پرده‌ای کنار می‌رود و تو می‌بینی که آن‌قدرها هم که فکر می‌کردی، در دنیای واقعی آن‌ها سهمی نداری

تپش‌های تند قلبم، نه از هیجان، که از هراس یک تناقض است،تناقض بین کلمات گرم و رفتارهای سرد دارم یاد می‌گیرم که سکوت‌ها و پنهان‌کاری‌ها، گاهی بلندتر از هر فریادی، حقیقتی را فریاد می‌زنند. شاید وقت آن رسیده که به جای جست‌وجوی امنیت در آغوش دیگران، خودم پناه قلب مضطربم باشم

فکر و خیال

بر قله ی ۶۰ سالگیم نشسته ام و به پشت سرم نگاه میکنم زندگیم چقدر پر فراز و نشیب بود که گویی هیچ اراده‌ای از آنِ من نبود.۱۵ ،۱۶ سالگی ام را به یاد میاورم در مسیر مدرسه ب خانه قاطع و محکم رو به دوستم گفتم سه اتفاق برای من نمی افتد ولی بقیه چیزها دست من نیست.....۴۵ ساااال گذشت و من حال فهمیدم هیچ چیز دست من نبود و نیست
گویی باید این سربالایی رو بالا می آمدم تا برسم به اینکه در پیچ و خم تقدیر، دست‌هایی نامرئی منو به سمتی کشوندند که هرگز گمان نمی‌کردم. گویی زنجیرهایی نامرئی، پاهایم رو به زمین کوبیده‌ بودند و تنها در مسیری مشخص مجاز به حرکت بودم

افکارم، احساساتم، حتی انتخاب‌هایم ، گاه چون امواجی از اعماق ناخودآگاهم برخواستند و مرا با خود بردند،
می بردند که چه عرض کنم مرا در خود غرق کردند گاهی به ساحل میرسیدم نفسی میگرفتم و تا می آمدم خودم رو از امواج دور کنم گرفتار موجی دیگر میشدم
گاه غرق در تلاطم و گاه سوار بر موج و لذت میبردم
آیا واقعا خودم این مسیر را برگزیدم یا تنها بازیچه‌ی دستانی بودم که بازی زندگی ام را طراحی کردند؟
گاهی نوری از امید می‌درخشید و من آنچنان غرق و مدهوش لذت ها میشدم که گویی زندگی فقط همین ست
شاید زندگی حقیقی در پذیرش همین ناگزیری‌ها بود در یافتن معنا در میان انتخاب‌های محدود و در خلق زیبایی حتی در بستری که خود نساخته‌ایم
شاید قدرت واقعی نه در شکستن زنجیرها که در پرواز با بال‌های بسته‌ی تقدیر بود
چرا خود را سرزنش کنم زندگی همین بود و اکنون کوله باری از تجربه و خاطره ام،تلخ و شیرین .....آره شیرین هایش هنوز در خاطرم هست ....خودم خواسته بودم....نباید خودم را سرزنش کنم...من زندگی کردم
چشمانم را باز میکنم ساعت ۱۵:۰۲ است باید آماده شود و به قرار ساعت ۴ برسم هنوز زود است بخواهم بههمین ۶۰ سالگی ام فکر کنم....

خدایا خودمو به خودت سپردم....

قدردانی

می‌دونی، بعضی وقتا کلمات اصلاً نمی‌تونن اون چیزی که توی دلمه رو خوب بیان کنن تا ازت تشکر کنم دقیقاً الان هم همین حسو دارم، مرسی برای همه لحظه‌هایی که همیشه کنارم بودی، برای نگاهای مهربونت، برای شونه‌های محکمت که میشه بهشون تکیه کرد، و برای اون قلب پر از عشقت وقتی سرنو میچسبونم بهش و تا خود بهشت میرم

تو واقعاً معجزه ی زندگی منی. یه نوری که همه تاریکیای روحمو روشن می‌کنی، یه آرامشی که اضطرابامو از بین می‌بری، یه عشقی که معنی زندگی منو به قشنگترین شکل ممکن عوض کردی. هر روز که با تو می‌گذره، انگار یه تجربه جدید از عشق و معرفت دارم.

ممنونم ازت بابت همه حمایت‌ها و صبوریت، بابت اینکه منو بی‌نهایت درک می‌کنی و بابت این عشقی که بی‌قید و شرط بهم میدی. مرسی که بهم فهموندی عشق واقعی چه حسی داره. من تا ابد مدیون این همه خوبیاتم و با تمام وجودم دوست دارم. تو بهترین اتفاق زندگی من بودی و همیشه هم خواهی بود. 💞

بیقراریِ عاشقانه

می‌فهممت…نه فقط با گوش،با دل.می‌فهمم چطور می‌شه آدم چند ساعت پیش صداشو شنیده باشه،دیشب نگاهشو دیده باشه،اما باز دلش آروم نگیره،،باز یه جای خالییه بی‌قراریِ لجوج،تمام وجودشو بگیره،،،نبودنت،حتی وقتی کوتاهه،حتی وقتی می‌دونم برمی‌گردی یه چیزی رو توی من به هم می‌ریزه انگار دلم فقط با بودنت نفس می‌کشه
و هر لحظه‌ای که ازت خبر ندارم یه دلشوره‌ی ناآشنا
آروم آروم توی وجودم ریشه می‌دونه این حساسیت نه از شک میاد
نه از کنترل ااز دوست داشتنی میاد که زیادی عمیقه
از دلی که انتخابت کرده و حالا می‌خواد بدون تو هیچ جایی رو امن حساب نکنه می‌گی شاید خودخواهیه…،شاید
اما اگه خودخواهیه از اون نوع قشنگشه🥰
از اون خودخواهی‌ای که نمی‌خواد زندانی کنه فقط می‌خواد مطمئن باشه
دلِ خودش جاش توی دلِ تو ثابته

شاید اسمش عشقِ ناپخته نباشه شاید عشقِ ترسیده‌ست
عشقی که می‌لرزه چون چیزی برای از دست دادن داره

و این همه «شاید» یه حقیقتو لو می‌ده
این‌که
دلت

جایی

گیر

کرده
که دیگه ساده ول نمی‌کنه🥰

من این بی‌قراری رو دوست دارم چون فقط کسی بی‌قرار می‌شه که عاشقِ واقعی باشه… و تو واقعی دوست داری 💔✨

زخم!!

گاهی فکر می‌کنم اگر یک لحظه به قلبم گوش بدهی، صدای تپیدنش را می‌شنوی که هر ضربه‌اش اسم توست. نمی‌دانم چه شد که این‌طور بی‌پروا به تو دل بستم… اما حالا که بسته‌ام، هر لحظه‌ نبودنت مثل سایه‌ای سنگین روی روحم می‌افتد.

امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شد
آن‌قدر که انگار درون سینه‌ام چیزی جمع شده و راه نفسم را گرفته.
می‌ترسم…
می‌ترسم یک روز بیدار شوم و ببینم این همه احساسی که به تو دادم، بی‌صدا از دستم رفته. می‌ترسم این وابستگی، این دلبستگیِ بی‌پناه، روزی بی‌جواب بماند

اما با همه‌ی این ترس‌ها، باز هم دلم تنها یک چیز را می‌خواهد
تو را

تو با همان نگاه آرامت، با همان مهربانی بی‌حساب و کتابت.
با همان حضوری که وقتی هستی، انگار دنیا درست سر جای خودش می‌ایستد
تو نمی‌دانی نبودنت با من چه می‌کند… نمی‌دانی این دلتنگی چقدر می‌تواند آدم را تا مرز گریه ببرد، فقط چون یک نفر برایش همه‌چیز شده.

من دل‌باخته‌ام…
دل‌باخته‌ی تویی که شاید خودت ندانی چقدر مهمی
کاش بفهمی…
کاش یک‌بار فقط یک‌بار، دستت را روی قلبم بگذاری تا بفهمی چقدر از دست دادنت می‌ترسم

اگر می‌گویم بمان، از سرِ نیاز نیست؛
از سرِ عشقی است که جایی نمی‌رود، کم نمی‌شود، خاموش نمی‌شود.

دلم برایت تنگ شده…
آن‌قدر که انگار تمام شهر، تمام خیابان‌ها، تمام لحظه‌ها، بی‌حضور تو خالی شده‌اند

خدایا چه شد که این چنین شد....

پاییز امسال عجب رنگ و بویی دلرد 🍂🍁

حرف مفت

کسی چه می‌داند من چه رنجی کشیده‌ام تا روحم زیبا بماند،
وقتی که دنیا هر روز
تکه‌ای از باورم را می‌تراشید
و من باید از نو یاد می‌گرفتم
چگونه بایستم

وقتی که قضاوت‌ها
مثل سایه‌ای سرد دنبالَم می‌آمدند
و من وانمود می‌کردم نمی‌بینم،
نمی‌شنوم،
نمی‌لرزم…

کسی نمی‌فهمد
چقدر سخت است
چشم‌هایت را خشک نشان بدهی
وقتی که درونت
سال‌هاست باران نمی‌ایستد

کسی خبر ندارد
برای نگه داشتن آرامشم
چقدر با خودم جنگیدم؛
چقدر از میان حرف‌ها گذشتم
که روح من، شبیه حرف‌هایشان نشود.

من ماندم…
با قلبی که بارها شکسته شد
اما هر بار، آرام و بی‌صدا
خودش را دوباره چسباند
تا مبادا مهربانی‌ام
به دست تلخیِ آدم‌ها
فراموش شود.

و اگر امروز روحم هنوز زیباست،
به خاطر نبردهایی‌ست
که تنها من دیدم
تنها من گریستم
و تنها من
با دست‌های لرزانم
خودم را از دلشان بیرون کشیدم...

شوق دیدار

کجایی بیا یه چند تا بادوم بدم بهت...

از قشنگترین جمله هایی که ازت شنیدم،منو چقدر سر ذوق آورد....

فکر دیدنت ، دلمو مثل آتیشی آروم اما عمیق می‌سوزونه...
شوقی که هر لحظه بیشتر می‌شه و نفسمو تندتر می‌کنه...
حضورت برای من مثل عشقِ بی‌دریغ و آرامشِ بی‌پایانه...
تمام امروز را با خیال محبتت گذراندم...
فکر دیدنت از همین حالا دلمو پر از شور کرده...
انگار همه‌چیزِ دنیا رنگِ روشن‌تری گرفته...
لحظه‌شماری می‌کنم برای دیدنت…
برای همان آرامشی که فقط با بودنت پیدا می‌کنم...
فردا برای من یعنی رسیدن به تویی که دلم مدت‌هاست به شوقش می‌تپد...💓

دلشکسته💔

یه چیزی توی دلم شکسته…
نه اون‌جوری که با یه آغوش خوب بشه چسبوندش، نه اون‌جوری که با چند تا جمله‌ی قشنگ دلم گرم بشه
انگار یه تکه از من، همون تکه‌ای که اسمش امید بود، افتاده یه جایی که دستم بهش نمی‌رسه

دیشب خیلی سرد بود… من سرد شدم
دستام یخ زد، صدام لرزید، ولی بغضم نه شکست، فقط سنگین‌تر شد
با خودم گفتم عیبی نداره، عادت می‌کنم...
ولی راستش… هنوز نتونستم .......چیزی توی گلوم گیر کرده

عجیبه…

قلبم دیگه مثل قبل نمی‌زنه....
یه قلب خسته، پر از سکوت، پر از درد....

می‌دونی ..
من از کسی نمی‌ترسم، جز خودم…
از خودی که هنوز منتظره....
از خودی که نمی‌فهمه چرا باید بگذره وقتی نمی‌خواد…

وای که چقدر گذر زمان چندش آور شده‌‌...چقدر دردناک شده....

آره…
من یه دلشکستم....
از اون دل‌شکستگی‌هایی که صدا نداره، ولی همه‌چیو می‌لرزونه

خدایا سبکم کن ....زندگیم مختل شده...صبح شد ...

این رفتارها از من بعیده....خدایا آرامشو بهم برگردون....