می‌فهممت…نه فقط با گوش،با دل.می‌فهمم چطور می‌شه آدم چند ساعت پیش صداشو شنیده باشه،دیشب نگاهشو دیده باشه،اما باز دلش آروم نگیره،،باز یه جای خالییه بی‌قراریِ لجوج،تمام وجودشو بگیره،،،نبودنت،حتی وقتی کوتاهه،حتی وقتی می‌دونم برمی‌گردی یه چیزی رو توی من به هم می‌ریزه انگار دلم فقط با بودنت نفس می‌کشه
و هر لحظه‌ای که ازت خبر ندارم یه دلشوره‌ی ناآشنا
آروم آروم توی وجودم ریشه می‌دونه این حساسیت نه از شک میاد
نه از کنترل ااز دوست داشتنی میاد که زیادی عمیقه
از دلی که انتخابت کرده و حالا می‌خواد بدون تو هیچ جایی رو امن حساب نکنه می‌گی شاید خودخواهیه…،شاید
اما اگه خودخواهیه از اون نوع قشنگشه🥰
از اون خودخواهی‌ای که نمی‌خواد زندانی کنه فقط می‌خواد مطمئن باشه
دلِ خودش جاش توی دلِ تو ثابته

شاید اسمش عشقِ ناپخته نباشه شاید عشقِ ترسیده‌ست
عشقی که می‌لرزه چون چیزی برای از دست دادن داره

و این همه «شاید» یه حقیقتو لو می‌ده
این‌که
دلت

جایی

گیر

کرده
که دیگه ساده ول نمی‌کنه🥰

من این بی‌قراری رو دوست دارم چون فقط کسی بی‌قرار می‌شه که عاشقِ واقعی باشه… و تو واقعی دوست داری 💔✨