فکر و خیال
بر قله ی ۶۰ سالگیم نشسته ام و به پشت سرم نگاه میکنم زندگیم چقدر پر فراز و نشیب بود که گویی هیچ ارادهای از آنِ من نبود.۱۵ ،۱۶ سالگی ام را به یاد میاورم در مسیر مدرسه ب خانه قاطع و محکم رو به دوستم گفتم سه اتفاق برای من نمی افتد ولی بقیه چیزها دست من نیست.....۴۵ ساااال گذشت و من حال فهمیدم هیچ چیز دست من نبود و نیست
گویی باید این سربالایی رو بالا می آمدم تا برسم به اینکه در پیچ و خم تقدیر، دستهایی نامرئی منو به سمتی کشوندند که هرگز گمان نمیکردم. گویی زنجیرهایی نامرئی، پاهایم رو به زمین کوبیده بودند و تنها در مسیری مشخص مجاز به حرکت بودم
افکارم، احساساتم، حتی انتخابهایم ، گاه چون امواجی از اعماق ناخودآگاهم برخواستند و مرا با خود بردند،
می بردند که چه عرض کنم مرا در خود غرق کردند گاهی به ساحل میرسیدم نفسی میگرفتم و تا می آمدم خودم رو از امواج دور کنم گرفتار موجی دیگر میشدم
گاه غرق در تلاطم و گاه سوار بر موج و لذت میبردم
آیا واقعا خودم این مسیر را برگزیدم یا تنها بازیچهی دستانی بودم که بازی زندگی ام را طراحی کردند؟
گاهی نوری از امید میدرخشید و من آنچنان غرق و مدهوش لذت ها میشدم که گویی زندگی فقط همین ست
شاید زندگی حقیقی در پذیرش همین ناگزیریها بود در یافتن معنا در میان انتخابهای محدود و در خلق زیبایی حتی در بستری که خود نساختهایم
شاید قدرت واقعی نه در شکستن زنجیرها که در پرواز با بالهای بستهی تقدیر بود
چرا خود را سرزنش کنم زندگی همین بود و اکنون کوله باری از تجربه و خاطره ام،تلخ و شیرین .....آره شیرین هایش هنوز در خاطرم هست ....خودم خواسته بودم....نباید خودم را سرزنش کنم...من زندگی کردم
چشمانم را باز میکنم ساعت ۱۵:۰۲ است باید آماده شود و به قرار ساعت ۴ برسم هنوز زود است بخواهم بههمین ۶۰ سالگی ام فکر کنم....
خدایا خودمو به خودت سپردم....