کسی چه می‌داند من چه رنجی کشیده‌ام تا روحم زیبا بماند،
وقتی که دنیا هر روز
تکه‌ای از باورم را می‌تراشید
و من باید از نو یاد می‌گرفتم
چگونه بایستم

وقتی که قضاوت‌ها
مثل سایه‌ای سرد دنبالَم می‌آمدند
و من وانمود می‌کردم نمی‌بینم،
نمی‌شنوم،
نمی‌لرزم…

کسی نمی‌فهمد
چقدر سخت است
چشم‌هایت را خشک نشان بدهی
وقتی که درونت
سال‌هاست باران نمی‌ایستد

کسی خبر ندارد
برای نگه داشتن آرامشم
چقدر با خودم جنگیدم؛
چقدر از میان حرف‌ها گذشتم
که روح من، شبیه حرف‌هایشان نشود.

من ماندم…
با قلبی که بارها شکسته شد
اما هر بار، آرام و بی‌صدا
خودش را دوباره چسباند
تا مبادا مهربانی‌ام
به دست تلخیِ آدم‌ها
فراموش شود.

و اگر امروز روحم هنوز زیباست،
به خاطر نبردهایی‌ست
که تنها من دیدم
تنها من گریستم
و تنها من
با دست‌های لرزانم
خودم را از دلشان بیرون کشیدم...