گاهی آدم‌ها در کنارت راه می‌روند، دستت را می‌گیرند و حتی از عشق می‌گویند، اما در نقطه‌ای که انتظارش را نداری، پرده‌ای کنار می‌رود و تو می‌بینی که آن‌قدرها هم که فکر می‌کردی، در دنیای واقعی آن‌ها سهمی نداری

تپش‌های تند قلبم، نه از هیجان، که از هراس یک تناقض است،تناقض بین کلمات گرم و رفتارهای سرد دارم یاد می‌گیرم که سکوت‌ها و پنهان‌کاری‌ها، گاهی بلندتر از هر فریادی، حقیقتی را فریاد می‌زنند. شاید وقت آن رسیده که به جای جست‌وجوی امنیت در آغوش دیگران، خودم پناه قلب مضطربم باشم