امشب یک جور سنگینیِ عجیب روی سینه‌ام نشسته
از آن سنگینی‌هایی که با چند نفس عمیق هم باز نمی‌شود
فقط می‌ماند
بغض می‌شود
می‌نشیند پشت گلوی آدم
و هر کاری می‌کنی پایین نمی‌رود
حس می‌کنم در شلوغ‌ترین لحظه‌ها هم می‌شود تنها بود
گاهی حتی بیشتر از همیشه
گاهی آدم میان آدم‌ها نیست که گم می‌شود
در دلِ فکرهای خودش گم می‌شود
در آن جایی که هیچ‌کس نمی‌بیندش
و هیچ‌کس نمی‌فهمد چقدر دارد آرام‌آرام می‌شکند.
من امشب همین‌طورم
نه کاملاً گریه‌ام گرفته، نه کاملاً ساکتم
یک چیزی بین این دو
یک حالت معلق و خفه‌کننده
مثل وقتی که هوا هست اما نفس نیست
دلم یک جور آرامشِ ساده می‌خواهد
نه توضیح، نه قضاوت، نه حتی راه‌حل
فقط کمی سبک شدن
فقط کمی کمتر احساس کردن این تنهایی مبهم و کش‌دار