یه چیزی توی دلم شکسته…
نه اون‌جوری که با یه آغوش خوب بشه چسبوندش، نه اون‌جوری که با چند تا جمله‌ی قشنگ دلم گرم بشه
انگار یه تکه از من، همون تکه‌ای که اسمش امید بود، افتاده یه جایی که دستم بهش نمی‌رسه

دیشب خیلی سرد بود… من سرد شدم
دستام یخ زد، صدام لرزید، ولی بغضم نه شکست، فقط سنگین‌تر شد
با خودم گفتم عیبی نداره، عادت می‌کنم...
ولی راستش… هنوز نتونستم .......چیزی توی گلوم گیر کرده

عجیبه…

قلبم دیگه مثل قبل نمی‌زنه....
یه قلب خسته، پر از سکوت، پر از درد....

می‌دونی ..
من از کسی نمی‌ترسم، جز خودم…
از خودی که هنوز منتظره....
از خودی که نمی‌فهمه چرا باید بگذره وقتی نمی‌خواد…

وای که چقدر گذر زمان چندش آور شده‌‌...چقدر دردناک شده....

آره…
من یه دلشکستم....
از اون دل‌شکستگی‌هایی که صدا نداره، ولی همه‌چیو می‌لرزونه

خدایا سبکم کن ....زندگیم مختل شده...صبح شد ...

این رفتارها از من بعیده....خدایا آرامشو بهم برگردون....