زخم!!
گاهی فکر میکنم اگر یک لحظه به قلبم گوش بدهی، صدای تپیدنش را میشنوی که هر ضربهاش اسم توست. نمیدانم چه شد که اینطور بیپروا به تو دل بستم… اما حالا که بستهام، هر لحظه نبودنت مثل سایهای سنگین روی روحم میافتد.
امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شد
آنقدر که انگار درون سینهام چیزی جمع شده و راه نفسم را گرفته.
میترسم…
میترسم یک روز بیدار شوم و ببینم این همه احساسی که به تو دادم، بیصدا از دستم رفته. میترسم این وابستگی، این دلبستگیِ بیپناه، روزی بیجواب بماند
اما با همهی این ترسها، باز هم دلم تنها یک چیز را میخواهد
تو را
تو با همان نگاه آرامت، با همان مهربانی بیحساب و کتابت.
با همان حضوری که وقتی هستی، انگار دنیا درست سر جای خودش میایستد
تو نمیدانی نبودنت با من چه میکند… نمیدانی این دلتنگی چقدر میتواند آدم را تا مرز گریه ببرد، فقط چون یک نفر برایش همهچیز شده.
من دلباختهام…
دلباختهی تویی که شاید خودت ندانی چقدر مهمی
کاش بفهمی…
کاش یکبار فقط یکبار، دستت را روی قلبم بگذاری تا بفهمی چقدر از دست دادنت میترسم
اگر میگویم بمان، از سرِ نیاز نیست؛
از سرِ عشقی است که جایی نمیرود، کم نمیشود، خاموش نمیشود.
دلم برایت تنگ شده…
آنقدر که انگار تمام شهر، تمام خیابانها، تمام لحظهها، بیحضور تو خالی شدهاند
خدایا چه شد که این چنین شد....
پاییز امسال عجب رنگ و بویی دلرد 🍂🍁