عقل یا دل💔
گاهی حس میکنم قلبم مثل کودکی ست که بیمحابا خودش را به آغوش کسی میاندازد، بیآنکه بفهمد دنیا رنج آور تر از این حرف هاست....عقلَم هزار بار زمزمه میکند که آرامتر… محتاطتر… فاصله را نگهدار اما همین که صدای تو را میشنوم، همین که نامم را از میان لبهایت میشنوم، تمام حرفهای عقل در یک لحظه بیرنگ می شود..
می ترسم...
میترسم از روزی که این دلی که بیقید و شرط به سمت تو میدود، زخمیتر از همیشه برگردد.
میترسم از اینکه عقل حق داشته باشد و من باز هم چشم بسته دستانت را بگیرم..
اما راستش را بخواهی…
هرچقدر هم عقل سعی کند مرا زمینگیر کند، قلبم راه خودش را میرود.
قلبم تو را انتخاب کرده، با تمام نگرانیها، با تمام شبهایی که از شدت فکر کردن خوابم نمیبرد، با تمام لرزهایی که از ترسِ از دست دادنت در تنم مینشیند
من میدانم عشق همیشه منطق ندارد
میدانم شاید یک روز عقل بیاید و حساب و کتابش را روی میز بریزد و ثابت کند که راهِ درست نبود
اما همین حالا… همین لحظه…
قلبم دارد برای تو میتپد و من نمیتوانم صدای او را خاموش کنم
نگرانیهایم واقعیاند، ترسهایم واقعیاند،
اما عشقی که درونم جریان دارد هم واقعیتر از هر منطقیست
و من، با تمام ضعفها و قدرتهایم،
با تمام شکها و باورهایم،
با تمام ترس و تمام اشتیاقم،
ایستادهام…
میان عقل و دل،
و باز هم — هر بار — قلبم تو را انتخاب میکند
خوشحالم و غمگین....