قرار بود امروز تحت هیچ شرایطی‌باهاش هم کلام نشم ،سلام که دیگه بماند،به شدت عصبی و ناراحت بودم،رفتم نبود خداروشکر چون از جواب سلام هم ندادن بدم میاد

رفتم دنبال کارام،از اتاق ک اومدم بیرون تو سالن بود،گوشیش رو درآورد مشغول صحبت شد،حسم میگفت الکیه،رفتم اون یکی اتاق،و بعد اتاق خودم دیگه ندیدمش،سعی کردم از فکرش بیام بیرون،تا ساعت ۹ آزاد بودم تصمیم گرفتم برای انجام کپی به اتاق مربوطه برم،از پله ها رفتم بالا دوست صمیمیو دیدم،از ساهکار آخر هفته اش تعریف کرد که ثداشو از پله های بالا شنیدم،حس خوبی بود،اومد از کنارمون رد شد و سلام کرد،جواب ندادم،ناراحت شدم ولی من نباید زیاد فکر کنم رفتم کارامو انجام دادم برگشتم پایین تو اتاقم،دوستم اومد دنبالم که برای انجام کاری به کمکش برم،رفتم و یه ربع اونجا بودم و دوباره برگشتم اتاقم و مشغول کارهای عقب مونده شدم،که ضربه ای به در خورد،خودش بود همیشه از جام بلند میشدم ولی الان میخکوب روی صندلی بودم،سوالی پرسید در مورد روز آخر هفته گذشته،ادعا کردم یادم نمیا دلم نمیخواست جوابشو بدم ولی دلمم نمیخواست بره چه تناقضی،ازش عصبانی بودم ولی حضورش آرومم میکرد،یه کم من من کرد انگار اونم کم آورده بود یه لبخند ریزی زد و سریع جمش کرد،سریع به کمکش رفتم و گفتم منظورتون اینه،گفت آره و دوباره سریع گفتم ممنون خودم حلش می کنم....خیلی تو ذوقش خورد به نظرم حالم از خودم بهم خورد ولی همه میدونن من خیلی آدم مغروری ام

رفت و من موندم حال خرابی که خودم باعثش شده بودم،میتونستم باهاش حرف بزنم،غر بزنم،دعوا کنم،منظورمو صریح بگم و سوتفاهم بوجود اومده رو حلش کنم اما نکردم و به بی رحمانه ترین حالت ممکن برخورد کردم،دلم سوخت خیلی سوخت.

یه ساعت بعد رفتم بالا برا کپی های جدید با کسی مشغول گفتگو بود رفتم پشت میز مربوطه یه کم کاغذما سر و سامون دادم و حرص خوردم از اینکه در حال گفتگوست و مسئول کپی رو صدا زدم و مکالمشون رو قطع کردم عصبانیتمو به مسئول کپی انتقال دادم،کارم تموم شد از جلوش با بی اعتنایی رد شدم و به اتاقم برگشتم پشت میزم،چت های دوشب قبلش رو خوندم چطور یهو مکالمه به اون قشنگی رو خراب کرده بود چطور من با عذرخواهی خودمو کوچیک گرده بودم...

یک ساعتی مشغول کارام شدم یهو یادم اومد ممکنه سرخود کاری رو که بخاطرش تا دم اتاقم اومده بود بدون اطلاع من انجام بده،گوشیمو برداشتم و بدون اینکه سلام کنم بهش هشدارگونه پیام دادم که بدون هماهنگی و اطلاع من کاری نکنه یه ربع بعد خیلییی مودبانه و محترمانه جواب داد و خیالمو جمع کرد که کاری نمیکنم...

چند دقیقه بعد برا استراحت از اتاقم اومدم بیرون و واسه خودم نشسته بودم که از پله ها اومد پایین و با یه همکار مشغول صحبت شد به رو خودم نیاوردم و مشغول گوشیم شدم.رفت ته سالن فکر کنم با گوشیش مشغول بود،آروم آروم از سالن بیرون رفت و منم به اتاقم برگشتم و تمام مدت فکرم درگیرش بود،ساعت کاری تموم شد،توی محوطه دوست صمیمیم رو دیدم باهاش صحبتی کردم و درحال خدافظی بودم که دیدم از سالن خارج شده و داره به سمت اتاقش میره منم سریع از اونجا خارج شدم ک به ماشینم پناه بردم و حس غمگینی داشتم،حس دلتنگی،حس بد ناتوانی از عدم برخورد مناسب،حس غم.....